سلام و معذرت!
دیر به روز شدنم را بگذارید به حساب بریدن...
اشکهایم مجال نوشتن نمیداد. بیشتر از صد کاغذ را سیاه کردم و همان دلتنگی ...همیشگی
این روز ها به نیستی فکر می کنم به اینکه چقدر غریبه ام .گاهی دستی می کشم به سیم های
سه تار و برگ های شب بو ولی باز هم غریبه ام.دلم می خواهد تمام پنجره ها را بشکنم و دیوار
ها را...اما نمی توانم. خدا را شکر که دیلمان ها و دشتی های استاد شجریان مثل آرام بخش است برایم...
کلماتی نوشته ام که دوست دارم ببیند.
در پایان از دوستانی هم که مانند همیشه برایم باران الطاف خود را باریدند تشکر می کنم و از اینکه
به پیام هاشان جواب نداده ام شرمسارم.بگذارید به حساب بریدن ...
باز هم ببارید تا خشک نشوم
۱
شاعر،اتاق و بی کسی ها که دیده بود:
بدجور از دنیای پوچش بریده بود
کاغذ ـ قلم ـ گاهی دلش شعر می سرود
اما تمامش را گمانم دریده بود
با طرحی از خون روی دیوار ماتمی
از شکل نامردیّ دنیا کشیده بود
شاعر فقط با مردن آرام می گرفت
انگار دنیایش به آخر رسیده بود
******
ناگاه قرمز شد اتاق و ...دلش گرفت!
اوخیره بر دیوار رنگش پریده بود
پر زد به رویا های خود،اوج آسمان
باتیغ سردی که رگش را بریده بود
*******
(آدم)خجل شد باز،از اشتباه خویش...
یک جان دیگر نرخ سیبی که چیده بود
۲
چشم هایت فرش کاشان است انگار
واژه ای از جنس باران است انگار
برکه ای آرام و ساکت،یا نه شاید
پشت آن غوغای طوفان است انگار
شور صد دنیا غزل در او نهفته است
معبد حافظ پرستان است انگار
بوی میخک در نگاهت نقش بسته
چشم هایت عطر افشان است انگار
مثل تنبور و سه تار و عشق و آتش
راز سرمستیّ مستان است انگار
چشم هایت روح زرتشت و اهوراست
چشم هایت اهل ایران است انگار
